حكيم زجاجى

245

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

هر آن كس كه او راستى كرد ، رست * ز كژى چه آمد كسى را به دست به هيبت شهى بود هشام شير * توانا و دانا و تند و دلير عجب زيرك و باذكا بود مرد * بخواهم از آن شمه‌اى ياد كرد خراسان به نصر بن سيار داد * در آن بوم‌وبر نصر مىكرد داد 80 حسد برد يوسف بر آن نامدار * فرستاد نامه بر آن شهريار كه اين نصر سيار مردى است پير * فرو مانده از كوشش و داروگير فرستيم آنجا اميرى دگر * كه باشد جوان‌تر از آن نامور برنجيد هشام از آن سرفراز * جوابش فرستاد از آن خاك باز كه در دهر كس مثل سيار نيست * تو را با خراسان وى كار نيست 85 در آن سال سيار با آفرين * بشد كامران سوى توران‌زمين غزا « 1 » كرد و بگرفت آن بوم‌وبر * به هشام زآن فتح‌ها شد خبر رسولى فرستاد فرزانه‌نصر * به هشام از نامداران عصر شنيدم كه بد مرد مقرى « 2 » به نام * بشد از در مرو و آمد به شام ز راه اندرآمد به كوفه فراز * به نزديك يوسف شد آن رزم‌ساز 90 به دو گفت يوسف كه اى نيك‌نام * به هشام خواهى شدن سوى شام ورا عيب كن سرورا پيش مير * بگويش كه مردى است فرتوت و پير كه [ او ] را بدان جايگه بشكنى * همان نام نيكش به خاك افكنى دهم من تو را بىكران سيم و زر * به كيوان برم نام تو از هنر چو مقرى به نزديك هشام شد * بر او صبح رخشنده چون شام شد 95 ز فتح و ظفر مرد را مرو داد * ز گفتار او گشت هشام شاد ز نصرش بپرسيد سيار مير * جوابش چنين داد مرد خطير كه چون نصر هرگز نبودست مرد * بزرگ و توانا به هر كار كرد دريغا كه گشتست فرتوت و پير * اگر نى ندارد به گيتى نظير چو بشنيد هشام دريافت زود * به دو گفت سردار كارآزمود 100 به مقرى چنين گفت آن شاه باز * كه ديدى رخ يوسف سرفراز

--> ( 1 ) غذا ( 2 ) مقرا